پست ثابت براي تبليغات
" پست ثابت براي تبليغات "
" براي تبادل بنر در سايت به صورت خصوصي نظر بدهيد "
" كد بنر سايت "
" براي ورود به آرشيو بهترين عكسهاي منتخب سال كليك كنيد "
منبع:
http://clip-omid20.blogfa.com
" پست ثابت براي تبليغات "
" براي تبادل بنر در سايت به صورت خصوصي نظر بدهيد "
" كد بنر سايت "
" براي ورود به آرشيو بهترين عكسهاي منتخب سال كليك كنيد "
خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي ، اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا بشي .
خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه ، بعدش اون بگه که هرگز نميخواد تورو ببينه...

عزیز دلم اینو واسه تو گذاشتم . شاید نگاهم کنی . مال تو عشق در نگاه اول که معنی رز بنفش هست نشد حداقل نگاه کن شاید نیمه عشق در نگاه آخر باشه .
وبلاگ سوانح طبیعی و غیر طبیعی
اپیدمی و بیماریها تصادفات جاده ای سیل زلزله طوفان گردباد خشکسالی
رانش زمین آتشفشان سونامی زمین لرزه آتش سوزی غرق شدگی مار گزیدگی
عقرب گزیدگی تریاژ شکستگی برف و بوران مه بارندگی رعد و برق صاعقه خفگی
گاز گرفتگی کمکهای اولیه انفجار گسل سوختگی سرما زدگی گرما زدگی مدیریت بحران
مدیریت سانحه امداد و نجات طوفان شن حمل مجروح تنفس مصنوعی احیاء قلبی بریدگی
کوفتگی در رفتگی خونریزی داخلی خونریزی خارجی تورنیکه آتل بندی امدادگر پانسمان سرم

فارس: مديرعامل تعاوني خاص ايران خودرو با اعلام رسمي خريد بلوك 18درصدي ايران خودرو تأكيد كرد:هلدينگ تعاوني خاص ايران خودرو به هيچ عنوان شبه دولتي يا دولتي نبوده و كاملاً خصوصي اداره و فعاليت ميكند.
بدون تردید در میان زنان و بانوان اسلامی ، فاطمه زهرا ( ع ) محبوبترین
چهره دینی ، علمی ، ادبی ، تقوایی و اخلاقی در میان مسلمانان و دیگر مردم جهان به
شمار می رود . شخصیت فاطمه زهرا ( ع ) سیده نساء العالمین ( سرور زنان جهان )
اسوه و الگویی تام و تمام برای تمام زنان عاشق عفت و فضیلت است .
در دامن پاک فاطمه زهرا ( ع ) بود که دو امام بزرگوار و دو شخصیت ممتاز
عالم بشری ، حضرت امام حسن ( ع ) مظهر حلم و وقار و حضرت امام حسین ( ع ) سرور
شهیدان تربیت یافتند ، و نیز زینب کبری ( ع ) حماسه مجسم و مجسمه شجاعت و
نمونه یکتا در سخنوری و حق طلبی که پیام حسینی و حماسه عاشورا را در جهان اعلام
کرد و نقاب شرک و ریا و پستی و دنیاپرستی را از چهره یزید و یزیدیان به یک سو
زد . کیست که نداند که مادر در تربیت فرزندان بویژه دختران ، سهم بسیار زیادی
دارد ، و فاطمه زهرا ( ع ) بود که روح آموزش و پرورش اسلامی را در مهد عفت و
کانون تقوای خانوادگی به پسران و دختران خود آموخت .
پدر و مادر : فاطمه یگانه دختر بازمانده پیغمبر ( ص ) از خدیجه کبری
می باشد . چه بگویم درباره پدری که پیغمبر خاتم و حبیب خدا و نجات دهنده بشر از
گمراهی و سیه کاری بود ؟ چه بگویم درباره پدری که قلم را توان وصف کمالات اخلاقی
او نیست ؟ و فصیحان و بلیغان جهان در توصیف سجایای او عاجز مانده اند ؟ و اما
مادرش خدیجه دختر خویلد از نیکوترین و عفیفترین زنان عرب قبل از اسلام و در
دوره اسلامی نخستین زنی که به پیامبر اکرم ( ص ) ، شوهرش ، ایمان آورد و آن چه
از مال دنیا در اختیار داشت - در راه پیشرفت اسلام - کریمانه بذل کرد .
درجه وفاداری خدیجه ( ع ) نسبت به پیامبر ( ص ) را در بذل مال و جان و
هستی اش ، تاریخ اسلام هرگز فراموش نخواهد کرد . همچنان که پیامبر اکرم نیز تا
خدیجه زنده بود زنی دیگر نگرفت و پیوسته از فداکاریهای او یاد می کرد .
از عایشه ، زوجه پیامبر ( ص ) ، نقل شده است که گفت : " احترام هیچ یک
از زنان به پایه حرمت و عزت خدیجه نمی رسید . رسول الله ( ص ) پیوسته از او به
نیکی یاد می کرد و به حدی او را محترم می شمرد که گویا زنی مانند خدیجه نبوده
است " .
عایشه سپس نقل می کند : روزی به پیغمبر ( ص ) گفتم : او بیوه زنی بیش
نبوده است ، پیغمبر سخت برآشفت به طوری که رگ پیشانی اش برآمد . سپس
فرمود : به خدا سوگند بهتر از خدیجه کسی برای من نبود . روزی که همه مردم کافر و
بت پرست بودند ، او به من ایمان آورد . روزی که همه مرا به جادوگری و دروغگویی
نسبت می دادند ، او مرا تصدیق کرد ، روزی که همه از من روی می گردانیدند ، خدیجه
تمام اموال خود را در اختیار من گذاشت و آنها را در راه من بی دریغ خرج کرد .
خداوند از او دختری به من بخشید که مظهر پاکی و عفت و تقوا بود . عایشه سپس
می گوید : به پیغمبر عرض کردم از این سخن نظر بدی نداشتم و از گفته خود پشیمان
شدم .
باری ، فاطمه زهرا ( ع ) چنین مادری داشت و چنان پدری .
گفته اند : خدیجه از پیغمبر ( ص ) هفت فرزند آورد :
قاسم که کنیه ابو القاسم برای پیغمبر از همین فرزند پیدا شد . وی قبل از
بعثت در دو سالگی درگذشت . عبد الله یا طیب که او هم قبل از بعثت فوت شد .
طاهر ، که در آغاز بعثت متولد شد و بعد از بعثت درگذشت . زینب که به ازدواج
ابو العاص درآمد . رقیه که ابتدا با عتبه و پس از آن با عثمان بن عفان ازدواج
کرد و در سال دوم هجرت درگذشت . ام کلثوم که او نیز به ازدواج عثمان - پس از
رقیه - درآمد و در سال چهارم هجرت درگذشت . هفتم فاطمه زهرا ( س ) که به
ازدواج حضرت علی ( ع ) درآمد و سلاله پاک امامان بزرگوار ما ثمره این ازدواج
پر شوکت و برکت است .
ولادت فاطمه زهرا ( ع ) را روز بیستم جمادی الثانی سال پنجم بعثت می دانند
که در مکه اتفاق افتاد . بنابراین در هنگام هجرت ، سن آن بانوی یگانه نزدیک نه
سال بوده است .
نامها و لقبهایی که فاطمه ( ع ) دارد ، همه بازگوینده صفات و سجایای
ملکوتی اوست ، مانند : صدیقه طاهره ، زکیه ، زهرا ، سیدة النساء العالمین و خیر
النساء و بتول ... .
کنیه های آن حضرت : ام الحسن ، ام الحسنین ، ام الائمة ... .
و شگفت تر از همه " ام ابیها " یعنی " مادر پدرش " می باشد که نشان دهنده
علاقه بسیار زیاد فاطمه ( ع ) است به پدر بزرگوارش و این که با همه کمی سن از
آغاز کودکی پناهگاه معنوی و تکیه گاه روحی - بعد از خداوند متعال - مانند خدیجه
برای پدر بزرگوارش بوده است .
لقب ام ابیها را پیغمبر ( ص ) به دختر عزیزش عنایت کرد . چون کلمه
" ام " علاوه بر مادر ، به معنی اصل و منشأ هم به کار می رود و مانند " ام
الخبائث " که به شراب ( سرچشمه همه زیانها و بدیها ) می گویند و " ام القری "
که به مکه معظمه گفته می شد ، بنابراین ام ابیها به معنی منشأ و اصل و مظهر نبوت
و ولایت است ، و براستی زهرا ( س ) درخت سایه گستری بود که میوه های شیرین
امامت و ولایت را به بار آورد .
به کدامین طلوع بنگرم که پایانش غروب را تداعی نکند
وآیا.....هرگز چنین میشود
آمدن......بودن......ماندن
بدون هیچ غروب..........
آری ای بادابرها را جا به جا کن
شاید ای خورشید قبل از غروب
برای مدتی بس طولانی تر نصیب چشمان من شود
بی هیچ تردید منتظر باران نیز خواهم ماند
آنقدر چشم به انتظارت میمانم تا بیایی
شاید رنگین کمان را در چشمان منتظرم ببینی....
خورشید به اوج گرماش رسیده بود... دوتا کیف و یه دونه ساک همراه خودم داشتم ...کیفارو رو شونه ام انداخته و ساکو به دستم گرفته بودم ، ساعت داشت نزدیک دو میشد که آژانس جلوی پاهام ترمزکرد ...یه پراید سفید بود ... راننده اش چاق و مردی میان سال بود ...ساک و کیف ها رو گذاشتم صندلی عقب و خودم نشستم جلو .... همینطور عرق از پیشانیم میریخت تا که راننده که بعدا فهمیدم اسمش احمده و بهش میگن حاج احمد ، کولر ماشینو روشن کرد وشروع به صحبت کرد:
-آقا پسر کجامیری؟
-میرم شمال ، رشت
-دانشگاه میری یا از دانشگاه اومدی؟
-هیچکدوم...
راننده یه ذره از طرز حرف زدن من ناراحت شد روشو به جلو کردو دکمه رادیوماشینشو زد... من قصد داشتم تا ترمینال به سفرم فکر کنم ولی سوالای اون مرد اجازه نمیداد من تمرکز کنم ...یه چنددقیقه ای گذشت منم دیدم حیفه از ما دلخور بمونه ، برای همین شروع به صحبت کردمو گفتم:
این اولین بار من تنهایی دارم میرم شمال اونم با اتوبوس ....
یه نگاهی به من کردو صدای رادیو رو با انگشت شستش کم کردوگفت:
-میری برای چی؟
-چندتا کاردارم اولا تنهایی آرومم میکنه و متفکر دوما چندتا کارشخصی دارم سوما میخوام همه ی محله های رشت از گلساربالاشهرتامعلولین که نسبتا پایین شهره رو با یه ماشین دربست بچرخم و فیلم بگیرم...
راننده یه نگاه به تیپم کرد گفت ببخشید آقا شما پاسدارید ؟...گفتم نه چطورمگه؟
-آخه تیپتو، فیلمو، گشتنو ...
-نه بابا من برای دل خودم کار میکنم البته اگه یه روزی بتونم برای مملکت امام زمان کاری بکنم برایم افتخاریست تازشم یه نگاه به سن من بنداز اصلا بهم میخوره...
آره خلاصه یه 20 دیقه ای باهم گپ زدیم تا رسیدیم ترمینال...ماشین اجازه داخل شدنو نداشت ، دم در پیاده شدمو یه دوتومنی دادم گفتم یاعلی مدد ... کیفا با ساکو مثل قبل برداشتم به راه خودم ادامه دادم...
ترمینال از اون چندسال پیش که ما با اتوبوس به مسافرت میرفتیم خیلی تغییر کرده تو این 5 سال خیلی بهش رسیده بودند ...اون موقع اصلا یه دستشویی درست حسابی نداشت ولی الان یه فضای سبزخیلی قشنگ با چندتا جایگاه اتوبوس با چهارتا سالن انتظار و از همه مهمتر با سرویش بهداشتی توپ ساخته بودند . قبلا جزبوی دوداتوبوسو و صدای بوقش چیزی به گوش نمیرسید ولی الان بوی گل و صدای پرنده ها اول سفرمو خیلی با نشاط کردند ....
سوار یه ولو آبی رنگ شدم جایم تقریباوسط بود هنوز اونیکه قرار بود این راه 5و6 ساعت رو با من باشه نیامده بود ... کیف لب تاب فقط باخودم اوردم بالا و بعقیه رو صندوق اتوبوس گذاشتم... بلاخره اونی که قرار بود کنار من باشه امد یه مرد حدودا سیوپنج ساله با قدی کوتاه و تقریبا وزنی متعادل ...چشمش رنگی بود ویه پیرهن آستین بلند یشمی با یه شلوار نخی مشکی پوشیده بود به همراه دوتا خانوم که یکی زنش و اون یکی کمی مسنتر بود ، به نظرمیامد مادرزنش باشه و دودختر یکی حدودا 6ساله و اونیکی به نظرسن من بود آمده بودند...
کم کم کل اتوبوس پرشده بود که خنده ی دونفرکه یکی دخترواونیکی پسربود نظرهمه رو به خودش جلب کرد ...من برای یه لحظه به پشت سرم نگاه کردم دیدم یه دختروپسر جوان هستندکه میخندند...
یه فیلم قشنگ که اسمش دخترمیلیونر بود گذاشتند ... همینطوری بعضی وقتا به عقب نگاه میکردم ، دختر پسره خیلی باهم خوش میگذروندند ... پسره یه ریش پروفسوری داشت یه پیراهن آستین کوتاه سفیدبا خطای آبی و دختره هم با اینکه آرایش نکرده بود قیافه ساده و قشنگی داشت یه مانتو و مقنه مشکی داشت ...ازتیپشون معلوم بود بچه های خوبی بودند ولی نمیدونم چرا انقدر به هم میلولیدند...
نزدیک پلیس راه قزوین بود که یه خانوم چاق که به سختی از وسط اتوبوس رد میشد رفت سمت دوتا حاج آقا که دوردیف از من جلوتر نشسته بودند .
باهاشون یه صحبتی کردو ...حاج آقاها کله تکون دادند و خانومه رفت پیش کمک راننده اون رو به عقب اتوبوس برد ...
همه برگشتند ولی من میخواستم نشون بدم بافرهنگم برای همین برنگشتم ... چندلحظه گذشت از اون آقای که کنار نشته بود پرسیدم چه اتفاقی افتاده اونم با لهجه گیلکی بانمکش گفت:
-اون دوتا آقاوخانوم از اولی که اومدن دراتوبوس یاهمدیگروبغل میکنن یا بوس یا لا..
-بسیارخوب حالا زنه چی میگه؟
-هیچی میگه الابلا اولین پلیس راه باید تحویلشون بدیم...
به مرد کناریم که اسمش عباس بود گفتم:
-نظرشماچیه؟
-والا چی بگم ، اگه زنوشوهرباشندهم این کارا تواتوبوس زشته ، آدم که بازنش تواتوبوس این کارارو نمیکنه ولی اگه باهم دوست باشند که دیگه بدتر ، به نظرمنم باید تنبیه بشن ... آقا بد زمونه ای شده آدما بی حیا شدن ....
یه باردیگه به عقب نگاه کردم ، سادگی از دختره داد میزد ...چندنفرم به اون خانومه که تیپشم همچین مذهبی نبود یه مانتو یه روسری رنگوبرنگ...داشتن صحبت میکردن که بیخیال بشه ....منم خودمو درگیرنکردم چون نیازی نبود...وزنه هم بیخیال شد.
بلاخره از پلیس راه گذشتیمو رسیدم به قزوین و دختروپسره که انگار قزوینی بودن یا میخواستن برن اونجا شایدم ترسیدن پیاده شدن ...
واقعا چرا جوانا تا این حد ارزش خود ، انسانیت خود ، هویت ، حیای خود را از دست داده اند ؟هاچرا؟ ![]()